الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
558
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) ابن مطيع گفت : هرگز از او امان نطلبم كه كار براى امير المؤمنين در حجاز و بصره راست شده است . شبث گفت : پس بيرون رو چنان كه كسى آگاه نشود و نزديكى از ثقات خويش در كوفه پنهان شو تا نزد امير خويش يعنى : ابن زبير روى . آنگاه ابن مطيع با اسماء بن خارجه و عبد الرحمن بن مخنف و عبد الرحمن بن سعيد بن قيس و مهتران كوفه گفت : رأى شما چيست ؟ آنها نيز با شبث موافقت كردند پس بماند تا شام شد و با آنها گفت : من مىدانم اين فتنهها را مردم فرومايه بر پاى كردند و اشراف و بزرگان شما فرمانبر دارند با ابن زبير مىگويم و از طاعت و اخلاص شما او را آگاه مىگردانم تا خداوند فرمان خود را انفاذ كند آنها پاسخى نيكو دادند و ستايش كردند و او بيرون رفت و به سراى ابى موسى فرود آمد . ( 2 ) و ياران وى در قصر بگشودند و گفتند : اى فرزند اشتر آيا ما در امانيم ؟ گفت : آرى . بيرون آمدند و با مختار بيعت كردند و مختار به قصر در آمد و شب در آنجا بگذرانيد و مهتران و اشراف كوفه به مسجد رفتند و بعضى بر در قصر بودند و مختار بيرون آمد و بالاى منبر رفت و خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و گفت : الحمد للّه كه دوستان را نويد ظفر داد و دشمنان را وعيد خذلان و ضرر و تا انجام روزگار كار چنين باشد وعدهاى است انجام شدنى و حكمى است نفاذ يافتنى و زيان كرد هر كس دروغ گفت اى مردم علمى براى ما برافراشته شد و غايتى معيّن گشت و ما را گفتند آن رايت را برداريد و سوى آن غايت بشتابيد و از آن نگذريد دعوت خواننده را شنيديم و گفتار گوينده را استماع كرديم چه اندازه زن و مرد از خبر مرگ و كشتن من گوشها را پر كردند دور باد آنكه پشت كند و بستيزد و فرمان نبرد و دروغ گويد و سرپيچد . اكنون اى مردم به متابعت من درآييد و بيعت كنيد كه بيعت هدايت و رشاد است قسم به خدايى كه آسمان را مانند سقف بلند برافراشت و زمين را درهها و راهها ساخت پس از بيعت على بن ابى طالب و آل او عليهم السّلام بيعتى صوابتر از اين بيعت نيست . ( 3 ) آنگاه از منبر به زير آمد و به درون كوشك رفت و اشراف و مردم بر او در آمدند و بيعت كردند بر كتاب خدا و سنت رسول او صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و خونخواهى اهل بيت و جهاد با فاسقان و دفاع از ضعفا و قتال با هر كس كه با اتباع مختار قتال كند و صلح با كسى كه با آن صلح كند . و از بيعت كنندگان منذر بن حسّان و پسرش حسّان بن منذر بودند چون از نزد وى بيرون آمدند سعيد بن منقذ ثورى با گروهى از شيعيان آن دو را بديدند و گفتند : اين دو از سران ستمكارانند بر آنها تاختند و هر دو را بكشتند .